"بچه ها جمله بسازید همه با «آورد»"از" مریم آریان "

باد بوی همه خاطره ها را آورد

حال این شاعر بی حوصله را جا آورد

و صدای تو در آن خاطره ها می پیچد:

بچه ها جمله بسازید همه با «آورد»

من نوشتم که غم واژه نان را دیشب

جسد بی رمق و خسته ی بابا آورد

شب سردی ست و من توی خودم می لرزم

باد با خود همه ی خاطره ها را آورد

یک نفر جیغ زد و نیمه  شب هشتم تیر

شعر را مثل خودم، مرده به دنیا آورد

 مریم آریان

 

"دیدم که بابا کم نه از کم کمتر آورد"از" مریم آریان"

 

تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد
آن را برای بچه های لاغر آورد

مادر برای بار پنجم درد کرد و
رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد

گفتند دختر نان خور است و با خودش گفت
ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای بچه های لاغر آورد

تنگ غروب آمد پدر؛ با سنگ در زد
یک چند تا مهمان برای مادر آورد

مردی غریبه با زنانی چادری که
مهمان ما بودند را پشت در آورد

مرد غریبه چای خورد و مهربان شد
هی رفت و آمد؛ هدیه ای آخر سر آورد

من بچه بودم؛ وقت بازی کردنم بود
جای عروسک پس چرا انگشتر آورد؟!

دست مرا محکم گرفت و با خودش برد
دیدم که بابا کم نه از کم کمتر آورد

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای بچه های دیگر آورد

مادر برای بار آخر درد کرد و
رفت و نیامد؛ باز اما دختر آورد

مریم آریان